لبخندهای خـــــــاکی
پشت خاکریزها چه خبر بود...؟!
خداحافظ ایثار بلاگ

به دلیل اینکه امکانات کم ایثار بلاگ منو راضی به ادامه نمی کرد وبلاگم را به آدرس زیر تغییر دادم.

منتظرتون هستم

لبخندهای خاکی


نویسنده زهره موسوی ساعت 00:22 تاریخ 21 آذر 1388
[نظرات 0]

گفت: حاج حسین شهید شد


جاى کابل ها روى پشتم مى سوخت. داشتم فکر مى کردم «عیب نداره بالأخره بر مى گردى. مى رى اصفهان. مى رى حاج حسین رو مى بینى. سرت رو مى گیره لاى دستش، توى چشم هات نگاه مى کنه مى خنده، همه این غصه ها یادت مى ره...»

در را باز کردند، هلش دادند تو. خورد زمین; زود بلند شد. حتى برنگشت عراقى ها را نگاه کند. صاف آمد پیش من نشست. زانوهایش را گرفت تو بغلش. زد زیر گریه.

گفتم «مگه دفعه اولته که کتک مى خورى؟» نگاهم کرد. گفت «بزن و بکوبشونو که دیدى.»

گفتم «خب؟»

گفت «حاج حسین شهید شده».


 


نویسنده زهره موسوی ساعت 14:54 تاریخ 27 آبان 1388
[نظرات 4]

1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 
حرف بی سیمچی
اینجا که قدم نهادی باید خوب خوب گوش کنی... بیسیم چی قصد دارد صدای خنده های رزمندگان را از پشت خاکریزها به گوشت برساند ... اینجا لبخندهای بهشتیشان را خوب می شنوی و اگر دقیق تر شوی می توانی تبسم ها را هم حس کنی ...با من بیا... یا علی
دیگر همرزمان
دیگر پیام ها
دعوت به این خاکریز




Powered by WebGozar