لبخندهای خـــــــاکی
پشت خاکریزها چه خبر بود...؟!
اسیر شکم

 

طنز جبهه

چند روزی بود که مش‌مراد حسابی اوقاتش تلخ بود. او مسئول تدارکات بود و ریش همة ما پیش او در گرو. تا قبل از این، با آنکه راه‌به‌راه به حیله‏های مختلف به سنگرش دستبرد زده و کمپوت و آب‏میوه کش رفته بودیم، او همیشه خوش‏اخلاق و باگذشت بود. اما حالا با دیدن چهرة اخمو و غضبناکش جرئت نمی‏کردیم نزدیکش بشویم، چه رسد به پاتک زدن به سنگر تدارکات.

تا اینکه مسئولمان که از ما سن‌وسالش بیشتر بود رفت سراغ مش‌مراد و کم‏کم قفل زبان او را باز کرد و ما فهمیدیم چرا مش‌مراد برزخ است.

چند روزی بود که یک بی‏مزه ضمن دستبرد به اموال تدارکات، باقی مواد غذایی را روی خاک و خل پخش‌وپلا و حرام می‏کرد. هم غذا کش می‏رفت، هم توی باقی‏مانده‏اش خاک می‏ریخت. چند تا کمپوت برمی‏داشت چند تای دیگر را باز می‏کرد و روی زمین می‏ریخت و نان‏ها را تکه‏تکه می‏کرد و شکر و نمک را با هم قاطی می‏کرد.

ظنّ مش‌مراد بیشتر از همه به من بود. از بس که پرونده‏ام سیاه بود، حق را به مش‌مراد می‏دادم. حالا من بودم و نگاه‏های سنگین دوستانم. آخر سر طافت نیاوردم و با صدایی مثلاً پر از بغض و گریه‏دار گفتم: دستتون درد نکنه، شما هم؟ شما دیگر چرا؟ خوبه همگی خوب مرا می‏شناسید. من هر خلاف و کار اشتباهی بکنم، شماها خبردار می‏شوید. اگه کمپوت و آب‏میوه باز کنم تک‏خوری نمی‏کنم و با یکی‏تان شریک می‏شوم. تازه کجا دیدید یا شنیدید که من چیزی را که می‏شود به خندق بلا فرستاد، حیف و حرام کنم، هان؟

بچه‏ها کمی به سخنان حکیمانه و البته کمی تا قسمتی چرت و پرت من با جان و دل گوش دادند. بعد اسمال دوگوش گفت: به دل نگیر، شیطان رفت تو جلدمون و ما به تو بهتان زدیم. اما اگر من به جای تو بودم، اون جانی بی‏معرفت رو موقع ارتکاب جنایت دستگیر می‏کردم تا هم خودم خلاص شوم و هم حساب او را برسم.


نویسنده زهره موسوی ساعت 01:00 تاریخ 23 مرداد 1388
[نظرات 1] [ادامه مطلب]

شهدا زنده اند...

خاطره‌ای از ملاقات شهید حسین مالکی نژاد با شهید علی لطفعلی‌زاده 

 

شهید حسین مالکی نژاد  در زمان حیاتش، این جریان را برای "حجت الاسلام حاج شیخ صادق محمودی" از فضلای  قم  تعریف می‌کند که ایشان(آقای محمودی) آن وقت رزمنده بودند و آرپی‌چی‌زن. از او قول می‌گیرد تا حسین زنده است برای کسی تعریف نکند؛ هجده سال بعد از جنگ در سفری که به مدینه رفته بودیم به اتفاق ایشان و حجت‌الاسلام میرباقری در بقیع نشسته بودیم که ایشان(آقای محمودی) این جریان را تعریف کرد.

 

شهید حسین مالکی نژاد گفته بود معتقد بودم که رفاقت‌ها و صمیمی بودن با همدیگر نباید باعث شود که ما نسبت به فرماندهان و... برخورد نامناسبی بکنیم. رفاقت‌ها در جای خودش، اما در جبهه باید احترام‌ها بر اساس قواعد نظامی باشد؛ شهید علی لطفعلی‌زاده یک روز جلوی من رفتاری با یکی از فرماندهان می‌کرد که باعث ناراحتی من شد. به همین خاطر با شهید علی لطفعلی‌زاده سنگین شدم، اما قهر نکردم. چون می‌دانستم قهر کار درستی نیست. سرسنگین شده بودم. سلامی می‌کردیم و خداحافظ. می‌رفتیم و دیگر باهم گرم نبودیم.


نویسنده زهره موسوی ساعت 13:45 تاریخ 23 مرداد 1388
[نظرات 0] [ادامه مطلب]

1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 
درباره من
اینجا که قدم نهادی باید خوب خوب گوش کنی... بیسیم چی قصد دارد صدای خنده های رزمندگان را از پشت خاکریزها به گوشت برساند ... اینجا لبخندهای بهشتیشان را خوب می شنوی و اگر دقیق تر شوی می توانی تبسم ها را هم حس کنی ...با من بیا... یا علی
پیوندهای روزانه
پیوندهای دوستانه
نشانه
خوراک خوان