لبخندهای خـــــــاکی
پشت خاکریزها چه خبر بود...؟!
نسشته خوابش برده بود!

عملیات محرم بود . توی نفربرِ بی سیم، نشسته بودیم ، آقا مهدی دو سه شب بود نخوابیده بود. داشتیم حرف می زدیم. یک مرتبه دیدم جواب نمی دهد. همان طور نشسته، خوابش برده بود. چیزی نگفتم . پنج شش دقیقه بعد، از خواب پرید. کلافه شده بود. بد جوری. جعفری پرسید چی شده ؟ جواب نداد. سرش را برگردانده بود طرف پنجره و بیرون را نگاه می کرد. زیر لب گفت: اون بیرون بسیجی ها دارن می جنگن ، زخمی می شن، شهید می شن، اونوقت من گرفتم خوابیدم. بعد از اون تا یک ساعت ، با کسی حرف نزد.
 

کلید واژه ها: خواب رزمنده - رزمندگان نمونه - رزمندگان -خاطرات جبهه - خاطرات جنگ - خاطرات رزمندگان


نویسنده زهره موسوی ساعت 22:02 تاریخ 20 آبان 1388
[نظرات 1]

پدر این بچه منم!

 

با عصبانیت فریاد زدم

-این بچه رو کی آورده این‌جا؟
مرد میان‌سالی برای وساطت آمد
-برش نگردونید. این بچه حالا که اومده، من خودم ازش مراقبت می‌کنم :گفتم
« نمی‌شه پدر جان! این بچه فردا پدر و مادرش مشکل درست می‌کنند. اگر این بچه شهید بشه، مردم بدبین می‌شن

گفت

پدر این بچه منم! خواهش می‌کنم بگذارید بمونه. 13 سالشه اما به اندازه‌ی یه مرد 50 ساله قدرت داره.

منبع : کتاب خاطرات اولین اعزام


نویسنده زهره موسوی ساعت 22:18 تاریخ 28 مهر 1388
[نظرات 4]

1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 
درباره من
اینجا که قدم نهادی باید خوب خوب گوش کنی... بیسیم چی قصد دارد صدای خنده های رزمندگان را از پشت خاکریزها به گوشت برساند ... اینجا لبخندهای بهشتیشان را خوب می شنوی و اگر دقیق تر شوی می توانی تبسم ها را هم حس کنی ...با من بیا... یا علی
پیوندهای روزانه
پیوندهای دوستانه
نشانه
خوراک خوان