
حاج احمد، انسانی کاملاً دوراندیش بود؛ درحقیقت دوراندیشی وی باعث شده بود که تدابیرش در نحوه کنترل و هدایت نیروها کاملاً حساب شده انجام شود.
قبل از آغاز عملیات رمضان، حاج همت با تعدادی از نیروها قصد عزیمت به تهران را داشت که متوسلیان توصیهای به او کرد تا به محسن رضایی منعکس کند. توصیه وی این بود که مانند عملیاتهای بیتالمقدس و فتحالمبین در جنوب امکان جنگیدن وجود ندارد و باید جنگ به سمت غرب انتقال پیدا کند؛ این دوراندیشی در حالی بود که حاج احمد در لبنان بوده و در فضای جنگ ایران قرار نداشت.
حاجاحمد متوسلیان به گونهای رفتار میکرد که بچهها از توپ و تشرش لذت برده و حرفهایش را با جان و دل قبول کرده و به آن عمل میکردند.
جاویدالاثر احمد متوسلیان فرمانده و الگویی بود که رفتارش در رفتار و عمل بچهها تأثیرگذار بود تا حدی که او در روح و قلب بچهها نفوذ پیدا کرده بود.
گوینده خاطره: سردار رضا نامی
نویسنده زهره موسوی ساعت 23:48 تاریخ 27 مرداد 1388
[نظرات 3]

یک شب مثل همیشه سید کمال برای خواندن نماز شب در دل تاریکی شب وبا آرامی به سمت صحرا رفت و برادران رزمنده را برای لحظه ای،دقیقه ای و دنیایی تنها گذاشت .تنها با خود و خدای خود .
مدتها بود تمنای درونی ام را می شنیدم که تکرار می کرد :سید خدا چگونه نماز می خواند ؟ و مدام طنین این سئوال،کنجکاوم می کرد تا از اسرار نماز این سید و عارف اطلاع پیدا کنم و چگو نگی آن رادر یا بم .بنابر این آن شب بدون این که کسی متوجه شود ،سید را پیدا کردم. آهسته آهسته به دنبالش گام بر داشتم و او را دنبال کردم .مدتی که راه رفتیم ،سید را دیدم که با سکوتی ژرف به آسمان می نگرد و چیز هایی زمزمه می کند .جلو تر رفتم تا چهره نورانی او رابهتر ببینم که مرا دید .انگار نگاهش چیزی رادر درونم شکست .مانده بودم حرکت و قصدم راچگونه توجیه کنم که خو دش بزرگوارانه به سخن آمد : برادر ،عبادت خدا سر شار از ناگفته ها ست و مومن واقعی کسی است که در خلوت و تنهایی عبادت رادر یابد .انگار فهمیده بود که به نیت ( کنجکاوی)او را دنبال کرده ام .با دستپاچگی گفتم :حاجی می شود من هم با شما نماز شب بخوانم ؟لبخندی زد سپس آرام گفت :نماز شب، گریه و ناله برای حق ؛درتنهایی بهتر است. با این حرف، ناخواسته اشک در چشمانم حلقه زد. با خود گفتم :حاجی چیزی رامی بیند که ما قادر به دیدن آن نیستیم ،چیزهایی درک می کند و می فهمد که ما هنوز یارای اندیشه آن را نداریم . آنگاه گام های استوارش بود که به جلو حرکت کرد و در شب ناپدید شد .فردا صبح هنگام نماز چهره نورانی سید بر افروخته تر از پیش شده بود. چشمانش از گریه ،سرخ و متورم شده بود .انگار ساعت ها گریه کرده بود
خدایا آیا در آن ساعت ما را هم دعا کرده است ...؟
گوینده: حجت الاسلام شیرمردی
نویسنده زهره موسوی ساعت 22:06 تاریخ 27 مرداد 1388
[نظرات 0]